سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
من و بابامو خاطره هام

من و بابامو خاطره هام
وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. 
لینک های مفید

داشتم ميگفتم اين که بابا ورزش رو کنار گذاشت اما مشکلات زيادي  براش پيش اومد....

چرا که ورزشکار حرفه اي اگه يک دفعه و به طور کامل ورزش رو کنار بزاره، بعد از چند سال، پاهاش آب مياره و مجبوره که آب پاش رو از توي استخونهاي زانوش ، بوسيله سرنگ بکشن و ....

يادمه کلاس چهارم ابتدايي که بودم، بابا رفت بيمارستان و آب زانوش رو کشيدن. يادم نيست کلاً چند وقت تو بيمارستان بود، اما کاملا يادمه که يکي از عذاب آورترين دوران کودکيم، اون روزا بود..... روزايي که بابا بيمارستان بستري بود....

 بابا دو بار پشت هم بيمارستان بستري بود. دفعه اول 52 روز !!!!

دفعه دوم رو يادم نيست چند روز بود، اما از دفعه قبلش بيشتر بود، شايد 2 الي 3 ماه طول کشيد..... و فاصله بين اين دفعات کوتاه بود....

 

اون روزها خيلي بهمون سخت گذشت :

ما بچه ها صبح ميرفتيم مدرسه، مامان ناهار ما رو درست ميکرد و آماده ميزاشت. همين که ما ميومديم خونه، خودش سريع آماده ميشد و ميرفت بيمارستان. چون ما بچه بوديم نميزاشتن بريم تو بخش و ميگفتن بچه ايد

من که سر کلاس مثل بچه تنبلا شده بودم. با معلممون خيلي خوب بودم چون جزو دانش آموزاي خوب بودم، اما خودم ميدوستم که سرکلاس حواسم به چيزي نيست و اصلا درس نميخونم و هر چي ميگفت چرا تو اينجوري شدي، چيزي نميگفتم...

معلمم قبل از این که مامانم رو بخواد، تو راه مدرسه تا خونه باهام صحبت کرد اما بی فایده بود (آخه خونه ما سر راه خونه معلممون بود، اون هم یه دختر 4 ساله - بهاره- داشت که میرفت مهد، ظهر با سرویس میومد دم مدرسه و من دستش رو میگرفتمو تو مسیر با هم میرفتیم و من دم خونمون خداحافظی میکردمو اونها به راهشون ادامه میدادن )

تا این که یه روز معلممون مامانم رو مدرسه خواست، براي همين هم بايد به مامانم ميگفتم بياد مدرسه  .  دقيقا اون صحنه رو به ياد دارم که مامان زنگ تفريح اومد، همين که ديديمش، خودم رو به چادرش چسبوندم و سرم رو پايين انداختم.... بغض کرده بودم...

دوست داشتم تمام کمبودهای عاطفی و درهم برهم شدن زندگیم رو با تکیه کردن به مامانم پر کنم... اما ازش خجالت میکشیدم. آخه دفعه اول بود که برای تنبلیم مامانم اومده بود مدرسه، دوست نداشتم کسی از اوضاع و احوالمون باخبر باشه، به دوستام چیزی نمیگفتم، دلیلش رو نمیدونم چی بوده، اما این رو میدونم که اون زمان هر وقت کسی از این که بابام رفته بیمارستان و کنارمون نیست حرفی میزد، میزدم زیر گریه....

معلممون از مامان دليل حواس پرتيمو خواست، اما همين که مامان گفت پدرش بيمارستانه، زدم زير گريه....

به من گفتن برو تو حياط، و با رفتن من به حرفاشون ادامه دادن....

بعدش هم اينقدر حالم گرفته بود که خود معلممون گفت ببريدش خونه. درس مهمي نداريم....

 

آبجي خانوميم (خواهر دومیم)، تو مدرسه خييييييييييلي شيطون بود و درسشم هم خيلي خوب بود(بهتر و زرنگتر از من)، اما تو اون روزها ساکت ترين بچه کلاس شده بود....

تو خونه هم فقط يه جا ميشست و فکر ميکرد. و برخلاف من، هيچ وقت با گريه خودش رو خالي نکرد و اين مامان رو نگران ميکرد.....

 

فداي خواهري گلم (خواهر اولیم) بشم  که هميشه ، حتي از بچگي هم نسبت به ما احساس دين ميکرد...

هميشه ميخواست با صبوري و آرام کردنمون بزرگتر بودن و منش بيشترش رو برامون به ارمغان بزاره، اون زمانها هم هميشه ما رو آروم ميکرد، اما خودش چي ؟!!

قرررررررررررررررررررررررررررررربون بزرگي و صبوريت بشم عزيزم.

 

اما مامان چي؟!!  

کي بايد سنگ صبور اون ميشد؟!!!

يادمه که بابا هميشه به دايي کوچيکم زنگ ميزد و ميگفت هواي بچه هام و زنم رو داشته باش و برو خونه ما که تنها نباشن.

داييم چون مجرد بود، بيشتر شبها بعد از کارش ميومد خونه ما و صبح از خونه ما میرفت سرکار.

بابا توي بيمارستان حواسش به خرج و مخارج ما هم بود، به دوستش سپرده بود که حقوقش رو بگيره و بياره دم خونه بده مامان (آخه اون زمانها، حقوقش رو فقط و فقط بانک نزديک محل کارش بهشون ميداد، فقط همون شعبه، خدا خیر بده این عابر بانکها و دولت الکترونیک رو).

به مامان هم ميگفت که اگه کم و کسري داشتيد از يکي بگير ، وقتي بيام خودم درست ميکنم. و ميگفت تو اين مدت که نيستم براي بچه ها همه چيز فراهم کنيا.

حالا بماند که فامیل و حتی نزدیک ترین اقوام، به روی مبارک خودشون نمیوردن که ما چیزی کم و کسری نداشته باشیم! چه از نظر عاطفی و روحی و چه به لحاظ مالی !!!

 

این نکته رو هم بگم که وقتایی که بابا مریض میشه، خیلی خوب میشه، یعنی در کل بخوام بگم، همه چیز رو به خاطر ما میخواد و بهترین ها رو به نفع ما میبینه، اما در کل....

درسته که کلا و همیشه حتی 1 بستنی رو هم بدون ما نمیخورد و همیشه با خانواده خوراکی میخورد چرا که میگفت اونجوری نمیتونم بخورم و بدون شما از گلوم پایین نمیره.....

اما این رو هم بگم که هنوز خیلی از اخلاق و رفتارهاش رو یادم نمیره !  مثل اون روزهایی که میخواست بهمون کمک کنه و ریاضی رو یادمون بده! (باید میرفتیم توی اتاق و با ترس و لرز ریاضی رو یاد میگرفتیم، چرا که هر اشتباهی که میگفتیم باید چند تا مسئله اضافه تر حل میکردیم و هر غلط املایی باید 10 ها بار نوشته میشد و ....) یا اون شبی که خونه مامان بزرگم مهمونی بودیم و دایی کوچیکم و پسر خاله هام داشتن پاس+تور بازی میکرد؛ اما وقتی رسیدیم خونه با ما دعواش رو کرد !!!! نمیدونم سر پیاز بودیم یا ته پیاز، اما باید دعوا میشدیم که چرا اینها بازی میکردن(تازه بیچاره ها بچه بودن، نه قماری بود و نه چیزی، فقط تفریح بود و ما هم هیچ دخالتی نداشتیم) یا اون روزهایی که راس ساعت 3 که از سرکار میومد، انگار که تمام بچگی کردن هام رو فراموش میکردم....

ببخشید، از بحث دور شدم

يادمه که اون روزهای بستری شدن بابا، روزاي قبل از عيد بود، مامان ماها رو برد به يکي از بهترين لباس فروشي هاي بچه گانه و يه جليقه و دامن لي برام خريد که زيرش يه بليز آستين بلند سفيد داشت و دکمه هاي طلايي سر دستش و کمربند دامنش فوق العاده خواستني و دخملونه و ناز بود، يه جليقه دامن دخترانه زيبا.....

نميدونم چند تومن خريدش، اما يکي از بهترين و دوستداشتني ترين لباسهاي کودکيم بود. هنوز هم بعد از ساليان سال، اون لباسها رو دارم !!! حتي يکي دو سال پيش هم يک بار تنم کردم(البته لباس زير جليقه تنم نميره و آستينش کوتاه شده، که يه بلوز آستين بلند سفيد ديگه اي رو جايگزين اون کردم)، هنوز هم نو نو مونده....

 

چند روز قبل از عيد (يکي دو روز قبلش) بيمارستان به بابا اجازه مرخصي داد، اما مرخصي همانا و ذوق و شوق بابا براي مرخصي هم همانا !

اينقدر ذوق زده شده بود که خودش اومد خونه!!!  حتي به ما هم نگفت که مرخص شده و حتی منتظر ساعت ملاقاتی هم نشده بود که کسي (منظورم همون مامان گلمه دیگه) بره و تا خونه همراهیش کنه !!!!

مامان ميخواست بره بيمارستان که ديديم زنگ زدن و بابا اومد تو !!!!!

 

وااااااااااااااااااااااي خداي من، بزرگترين عيدي اون سالمون اون لحظه بود.... 

 

خلاصه اين که تو اون دوران که بابا بيمارستان بود، آب زانوش 2 بار کشيده شده بود، که خيلي هم دردناکه....

2 تا عمل هم کرده بود  . و چون علائم مشکوکي هم وجود داشته، براي همين زمان زيادي از بستري بودنش براي انجام دادن  آزمايشات متعدد بود تا اینجوری به نوع بيماريش پي ببرن...

و اون زمان بود که ما فهميديم بابا رماتيسم مفضلي داره....

 

تا اینجا رو داشته باشید، ایشالا که دفعه بعدی هم ادامش رو میزارم.

مررررررررررررررررررررررررسی که خوندی و الان هم میخوای نظر بدی  

 


موضوعات مرتبط: خاطرات اعضای خانوادم
[ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 3:46 ] [ انسان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دیروز به تاریخ پیوست. فردا معما است. و امروز هدیه است

اومدم اینجا تا خاطراتم رو ثبت کنم.
خاطراتی که شاید روزگارانی با تو سپری کرده باشم.
خاطراتی که گهگاه با دیگران مرور میکنم، با بعضیاش میخندمو شاد میشم و با بعضیاشم ناراحت میشم و یا گریه میکنم.
خاطراتی که ....
برای همین آدرس این وبلاگ رو به هیچ کسی نمیدم تا هر کسی که خواست و در مسیر خاطراتم قرار گرفت اونها رو بخونه...
××××××××××××××××××
خیلی از دوستان دلیل انتخاب نام وبلاگ رو میپرسن و از احوالات بابایی جویا میشن، برای همین توضیح میدم:
بابام، مثل همه پدرهای دیگه مهربونه و از اونجایی که تا چند سال پیش و زمان بچگیهام، تو خونمون بیشتر پدر سالاری حاکم بود، از این رو خاطرات بیشتری با پدرم دارم. البته ناگفته نمونه که الان بیشتر فرزند سالاری حاکمه ;)
اما مامانی گلم چون همیشه با ما راه اومده و کنارمون بوده و رفیق بودیم فقط ازش رفاقت و دوستی و صمیمیت و همزبونی و همدلی دیدم.
اگه خواستی نظراتت رو بگو ، برای تشکر از این که مطلبامو خوندی حتما بهت سر میزنم.
××××××××××××××××××
هرگز لبخند را فراموش نکن، حتي اگر خيلي ناراحت بودي لبخند بزن چون ممکن است کسي عاشق لبخند زيباي تو باشد و به آن لبخند نياز داشته باشد :-)



Daisypath Anniversary tickers

Daisypath Anniversary tickers

Daisypath Anniversary tickers

Daisypath Happy Birthday tickers

Daisypath Wedding tickers