|
من و بابامو خاطره هام وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
| ||
|
داشتم ميگفتم اين که بابا ورزش رو کنار گذاشت اما مشکلات زيادي چرا که ورزشکار حرفه اي اگه يک دفعه و به طور کامل ورزش رو کنار بزاره، بعد از چند سال، پاهاش آب مياره و مجبوره که آب پاش رو از توي استخونهاي زانوش ، بوسيله سرنگ بکشن و .... يادمه کلاس چهارم ابتدايي که بودم، بابا رفت بيمارستان و آب زانوش رو کشيدن. يادم نيست کلاً چند وقت تو بيمارستان بود، اما کاملا يادمه که يکي از عذاب آورترين دوران کودکيم، اون روزا بود..... روزايي که بابا بيمارستان بستري بود.... بابا دو بار پشت هم بيمارستان بستري بود دفعه دوم رو يادم نيست چند روز بود، اما از دفعه قبلش بيشتر بود، شايد 2 الي 3 ماه طول کشيد.....
اون روزها خيلي بهمون سخت گذشت : ما بچه ها صبح ميرفتيم مدرسه، مامان ناهار ما رو درست ميکرد و آماده ميزاشت. همين که ما ميومديم خونه، خودش سريع آماده ميشد و ميرفت بيمارستان. چون ما بچه بوديم نميزاشتن بريم تو بخش و ميگفتن بچه ايد من که سر کلاس مثل بچه تنبلا شده بودم معلمم قبل از این که مامانم رو بخواد، تو راه مدرسه تا خونه باهام صحبت کرد اما بی فایده بود تا این که یه روز معلممون مامانم رو مدرسه خواست، براي همين هم بايد به مامانم ميگفتم بياد مدرسه دوست داشتم تمام کمبودهای عاطفی و درهم برهم شدن زندگیم رو با تکیه کردن به مامانم پر کنم... اما ازش خجالت میکشیدم. آخه دفعه اول بود که برای تنبلیم مامانم اومده بود مدرسه، دوست نداشتم کسی از اوضاع و احوالمون باخبر باشه، به دوستام چیزی نمیگفتم معلممون از مامان دليل حواس پرتيمو خواست، اما همين که مامان گفت پدرش بيمارستانه، زدم زير گريه.... به من گفتن برو تو حياط، و با رفتن من به حرفاشون ادامه دادن.... بعدش هم اينقدر حالم گرفته بود که خود معلممون گفت ببريدش خونه
آبجي خانوميم (خواهر دومیم)، تو مدرسه خييييييييييلي شيطون بود تو خونه هم فقط يه جا ميشست و فکر ميکرد. و برخلاف من، هيچ وقت با گريه خودش رو خالي نکرد و اين مامان رو نگران ميکرد.....
فداي خواهري گلم (خواهر اولیم) بشم هميشه ميخواست با صبوري و آرام کردنمون بزرگتر بودن و منش بيشترش رو برامون به ارمغان بزاره، اون زمانها هم هميشه ما رو آروم ميکرد، اما خودش چي ؟!! قرررررررررررررررررررررررررررررربون بزرگي و صبوريت بشم عزيزم.
اما مامان چي؟!! کي بايد سنگ صبور اون ميشد؟!!! يادمه که بابا هميشه به دايي کوچيکم زنگ ميزد و ميگفت هواي بچه هام و زنم رو داشته باش و برو خونه ما که تنها نباشن. داييم چون مجرد بود، بيشتر شبها بعد از کارش ميومد خونه ما و صبح از خونه ما میرفت سرکار. بابا توي بيمارستان حواسش به خرج و مخارج ما هم بود، به دوستش سپرده بود که حقوقش رو بگيره و بياره دم خونه بده مامان (آخه اون زمانها، حقوقش رو فقط و فقط بانک نزديک محل کارش بهشون ميداد، فقط همون شعبه، خدا خیر بده این عابر بانکها و دولت الکترونیک رو). به مامان هم ميگفت که اگه کم و کسري داشتيد از يکي بگير حالا بماند که فامیل و حتی نزدیک ترین اقوام، به روی مبارک خودشون نمیوردن که ما چیزی کم و کسری نداشته باشیم! چه از نظر عاطفی و روحی و چه به لحاظ مالی !!!
این نکته رو هم بگم که وقتایی که بابا مریض میشه، خیلی خوب میشه، یعنی در کل بخوام بگم، همه چیز رو به خاطر ما میخواد و بهترین ها رو به نفع ما میبینه درسته که کلا و همیشه حتی 1 بستنی رو هم بدون ما نمیخورد اما این رو هم بگم که هنوز خیلی از اخلاق و رفتارهاش رو یادم نمیره ! ببخشید، از بحث دور شدم يادمه که اون روزهای بستری شدن بابا، روزاي قبل از عيد بود، مامان ماها رو برد به يکي از بهترين لباس فروشي هاي بچه گانه و يه جليقه و دامن لي برام خريد نميدونم چند تومن خريدش، اما يکي از بهترين و دوستداشتني ترين لباسهاي کودکيم بود
چند روز قبل از عيد (يکي دو روز قبلش) بيمارستان به بابا اجازه مرخصي داد، اما مرخصي همانا و ذوق و شوق بابا براي مرخصي هم همانا ! اينقدر ذوق زده شده بود که خودش اومد خونه!!! مامان ميخواست بره بيمارستان که ديديم زنگ زدن و بابا اومد تو !!!!!
وااااااااااااااااااااااي خداي من، بزرگترين عيدي اون سالمون اون لحظه بود....
خلاصه اين که تو اون دوران که بابا بيمارستان بود، آب زانوش 2 بار کشيده شده بود، که خيلي هم دردناکه.... 2 تا عمل هم کرده بود و اون زمان بود که ما فهميديم بابا رماتيسم مفضلي داره....
تا اینجا رو داشته باشید، ایشالا که دفعه بعدی هم ادامش رو میزارم. مررررررررررررررررررررررررسی که خوندی
موضوعات مرتبط: خاطرات اعضای خانوادم [ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 3:46 ] [ انسان ]
|
| |
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||